ب - شيعه و بداء
يكى از امور اعتقادى كه هميشه برادران اهل سنت ، شيعيان را به خاطر آن مورد طعن و اشكال قرار مى دهند، عقيده به ((بداء)) است . اين اشكال و ايراد از نفهميدن واقعيت اين مساءله ناشى مى شود .
ما براى آنكه اشكال رفع شود اول ((بداء)) را معنا نموده و بعد اعتقاد شيعيان را توضيح مى دهيم تا معلوم شود كه آيا اشكالى بر اين عقيده وارد است يا خير؟
((بداء)) در لغت به معناى ظاهر شدن چيزى ، پس از آنكه مخفى بوده است مى باشد و از لازمه اين معنا مسلّماً مسبوقيت ((جهل )) است ؛ زيرا چيزى كه براى كسى بعد از خفا ظاهر مى شود، از اول براى او معلوم نبوده است والاّ ظهور صدق نخواهد كرد.
واضح و روشن است كه نسبت دادن بداء به اين معنا به خداى متعال صحيح نبوده بلكه مستلزم ((كفر)) نيز هست ، براى آنكه علم خداوند عين ذات او بوده و هيچ وقت مسبوق به جهل نيست .
شيعيان نيز كه به حكم عقل و پيروى از اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خداوند را از تمام نقايص و معايب منزّه و مبرّا مى دانند، هيچ وقت چنين نسبتى را به آن ذات مقدس نداده و نخواهند داد.
آيا براى مسلمانى كه عارف به كتاب و سنت است ، امكان دارد كه معتقد به چيزى شود كه در قرآن و سنت بالصراحه نفى شده و از نظر عقلى هم محال مى باشد.
پس معلوم مى شود كه شيعيان اگر مى گويند، براى خداوند بداء حاصل شد، معنايش آن نيست كه اهل تسنن فكر كرده اند، به تعبير ديگر شيعيان از گفتن اين جمله قصدشان ظاهر شدن امرى براى خداوند پس از مخفى بودن آن نيست ؛ زيرا چيزى در عالم براى خداوند مخفى نيست تا بعد ظاهر شود.
بلكه شيعيان از كلمه بداء آنجا كه به خداوند نسبت داده شود، غير از معناى حقيقى آن را كه اهل لغت ذكر كرده اند، اراده مى نمايند و آن معناى مجازى كلمه است كه عبارت است از: ظاهر كردن امرى پس از آنكه براى ديگران مخفى بوده است كه اصطلاحاً به آن اظهار بعد از اخفا گفته مى شود، به اين بيان كه خداوند متعال ، گاهى چيزى را به خاطر مصلحتى ، از بندگان مخفى نگاه مى دارد، در حالى كه براى خود او هرگز مخفى نبوده و روشن است ، ولى بعد به خاطر حكمت و مصلحتى آن مخفى شده را ظاهر مى سازد.
مثلاً: وقتى انسانى مريض مى شود و مرض وى شدت پيدا مى كند، و به حدّى مى رسد كه حتى اطبا نيز از معالجه آن عاجز مى شوند، هم خود انسان مريض و هم پزشكان معالج از معالجه نااميد شده و تصور بلكه حتى يقين مى نمايند كه اين مرض كشنده است و مريض را امكان ادامه زندگى نيست ؛ چون از نظر ظاهر و معاينات و چاره انديشى پزشكى كار تمام شده است ، ولى برخلاف انتظار خود مريض و اطرافيان و پزشكان معالج ، مريض يك مرتبه رو به بهبودى رفته و حالش خوب مى شود.
اينجاست كه شيعيان اين كلمه را به كار برده و مى گويند براى خداوند ((بداء)) حاصل شد، يعنى صحت و سلامتى كه مريض از آن دست شسته بود و مرگى را كه در انتظارش نشسته بود و آن را حتمى مى دانست ، براى او حتمى نبود، او اين چنين مى پنداشت ، زيرا قضيّه برايش مجهول بود، ولى خداوند متعال با شفا دادن او برايش فهمانيد كه آنچنان كه او فكر مى كرد نبوده و بلكه درست بر خلاف فكر او بوده است .
شبيه اين مثل ، زياد است ، مثلاً كشورى كه از هر طرف مورد هجوم قرار گرفته و ضربات مهلك و كشنده دشمن را از هر طرف مشاهده و تحمل مى كند، نيروى بدنى و روحى ارتشش رو به كم شدن است و اسلحه و مهمات كافى ندارد، از نظر هر عاقلى شكست خورده و مغلوب محسوب مى شود، اما يكمرتبه مى بينيم كه مسايل و برنامه هايى اتفاق مى افتد و درست برعكس آن چيزى كه كارشناسان نظامى و سياسى پيش بينى كرده بودند، واقع مى شود.
باز اينجاست كه مى گوييم خداوند براى مردم ظاهر ساخت چيزى را كه نمى دانستند؛ آنان پيروزى را باور نداشتند ولى خداوند اين امرى را كه براى آنها مجهول بود، آشكار و معلوم نمود.
براى اينكه اعتقاد به بداء كاملاً روشن شده و اشكالات آن رفع گردد، لازم است مقدماتى نگاشته و بعد نتيجه گيرى شود:
1 - شيعيان معتقدند كه خداوند متعال به تمام حوادث از گذشته و حال و آينده عالم است و هيچ چيز از كليات و جزئيات از او مخفى نيست و طبق نص قرآن كريم (إِنَّ اللَّهَ لاَ يَخْفَى عَلَيْهِ شَىْءٌ فِى الاَْرْضِ وَلاَ فِى السَّمَآءِ)(489) ؛ ((به درستى كه بر خداوند هيچ چيز (از آنچه ) در زمين و آسمان هست مخفى نيست )) او بر همه چيز از جزئى و كلى دانا هست .
از على عليه السّلام نيز روايت شده كه فرمود: ((كل سرّ عندك علانية و كل غيب عندك شهادة (490) ؛ خدايا! هر پنهانى نزد تو آشكار و هر غايبى نزد تو حاضر است )).
آن حضرت همچنين در رابطه با علم خداوند به جزئيات ، فرمود: ((يعلم عجيج الوحوش فى الفلوات و معاصى العباد فى الخلوات و اختلاف النينان فى البحار الغامرات و تلاطم الماء بالرياح العاصفات (491) ؛ خداوند به آواز و ناله چرندگان در بيابانها و گناهان بندگان در خلوتها و آمد و شد ماهيان در درياهاى بزرگ و به هم خوردن آبهاى درياها توسط بادهاى سخت ، آگاه است )).
2 - براى استعمال لفظ در معنا دو صورت متصور است ؛ يكى استعمال لفظ در معناى حقيقى ، مثل استعمال لفظ ((شير)) در حيوان درنده و گوشتخوار و ديگرى استعمال لفظ در معناى مجازى ، مثل استعمال لفظ شير در فردى كه شجاعت دارد. اين گونه استعمالات در لسان عرب و حتى در ديگر لسانها نيز شايع است ، در قرآن كريم نيز از اين گونه استعمالات ، زياد ديده مى شود مثل (... بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ ...)؛(492) ((بلكه دستهاى خداوند باز است ))، در حالى كه خداوند دستى مثل دست ما ندارد، براى اينكه دست داشتن از لوازم جسم است و خداوند جسم نيست تا دست داشته باشد، ولى با حمل اين كلمه برمعناى مجازى آن مشكل حل مى شود، به اين بيان كه بگوييم مراد از دست ، ((تسلط)) و احاطه كامل او بر همه عالم است ، به طورى كه هيچ چيز و هيچ كس نمى تواند مانع او از انجام خواست و اراده اش شود.
3 - يهوديان معتقدند كه خداوند همه كارها را انجام داده و ديگر كارى به كار اين عالم ندارد؛ و به تعبير ديگر همه مقدرات عالم را از پيش تعيين نموده و امور جهان هم طبق همان مقدرات معين شده ، يكى پس از ديگرى وجود و تحقّق پيدا مى كند.
قرآن كريم ابتدا عقيده يهود را چنين بازگو مى كند: (... وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُاللَّهِ مَغْلُولَةٌ ...)؛(493) ((و يهود گفتند كه دستهاى خداوند (با زنجير) بسته است (و كارى نمى تواند بكند، براى اينكه همه كارها را از قبل انجام داده است )).
آن وقت براى ردّ اين مدعا مى فرمايد: (... غُلَّتْ اءَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ يُنفِقُ كَيْفَ يَشَآءُ ...)(494) ؛ ((دستهايشان بسته باد و به خاطر اين عقيده غلط و گفتار نادرست از رحمت (الهى ) دور شدند و مورد لعن و نفرين قرار گرفتند، بلكه دستهاى خداوند باز بوده و هر طور كه بخواهد و اراده كند، بذل و بخشش مى نمايد)).
و در جاى ديگر مى فرمايد: (... كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَاءْنٍ)؛(495) ((خداوند هر روز در شاءن و كارى است (مى ميراند و زنده مى كند، روزى مى دهد، فقير مى كند، غنى مى سازد، مريض مى كند و شفا مى بخشد و...)).
4 - همان طورى كه در تشريعيات و امور دينيّه نسخ داريم و معناى آن اين است كه خداوند حكمى را كه جعل كرده بود و مكلفين فكر مى كردند، اين حكم تا قيامت ادامه دارد، امّا خداوند پس از مدتى آن را نسخ نموده و حكم ديگرى به جاى آن جعل مى كند؛ مثلاً: حرام را جايز و مستحب را واجب مى گرداند.
در تكوينات نيز نسخ داريم به اين معنا كه خداوند، بعضى از مقدرات را تغيير داده و به جاى آن مقدراتى ديگر را جايگزين مى كند و لذا گفته شده كه ((بداء)) در تكوينيّات ، مثل ((نسخ )) در تشريعيات است . آيا نسخ در تشريعيات مستلزم جهل خداوند است ؟ هرگز! همين طور در تكوينيات هم اگر نسخى واقع شود كه اصطلاحاً شيعيان بر آن لفظ ((بداء)) را اطلاق مى كنند، اين مطلب هم مستلزم جهل خداوند نخواهد شد.
قرآن كريم در رابطه با وقوع نسخ در تكوينيات مى فرمايد: (يَمْحُواْ اللَّهُ مَايَشَاَّءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ اءُمُّ الْكِتَبِ)(496) ؛ ((خداوند هر چه را بخواهد محو مى كند و هر چه را بخواهد اثبات مى كند و امّ الكتاب [لوح محفوظ] در نزد اوست (چيزى در اين راستا مانع او نخواهد شد؛ زيرا او فعّال مايشاء است )).
5 - آيات و روايات متعددى در قرآن و سنت وجود دارد كه مستفاد از آنها، تغيير سرنوشت انسان به سبب اعمال خوب يا بد است ، البته معناى اين مطلب آن نيست كه خداوند متعال هيچ گونه دخالتى نداشته باشد، يا اينكه بى اطلاع باشد، بلكه آثار وضعى اعمال ، همه مخلوق خداوند بوده و او دانا هست كه چه كسى چه عملى را انجام مى دهد و به چه نتيجه اى خواهد رسيد، ولى همان طورى كه در بحث عدل گذشت ، علم خداوند، موجب نمى شود كه انسان در اعمال خود مجبور باشد. با توجه به نكته اى كه اشاره شد، آيات و روايات زير را به عنوان نمونه و شاهد بر مدّعا متذكّر مى شويم :
- (... إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَابِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُواْ مَا بِاءَنفُسِهِمْ ...)(497) ؛ ((خداوند سرنوشت هيچ طايفه اى را تغيير نمى دهد، مگر آنكه آنان خودشان در صدد تغيير سرنوشت خود برآيند))؛ (به اين معنى كه در اعمال و كردار خود تجديد نظر كنند، آن وقت به نتيجه دلخواه خواهند رسيد).
- (وَلَوْ اءَنَّ اءَهْلَ الْقُرَىَّ ءَامَنُواْ وَاتَّقَوْاْ لَفَتَحْنَا عَلَيْهِم بَرَكَ تٍ مِّنَ السَّمَآءِ وَالاَْرْضِ وَلَ كِن كَذَّبُواْ فَاءَخَذْنَ هُم بِمَا كَانُواْ يَكْسِبُونَ)(498) ؛ ((اگر اهل شهرها و آباديها ايمان مى آوردند و تقواى الهى را پيشه مى كردند، ما بركات و رحمت را از آسمان و زمين شامل حال آنها مى كرديم ، اما (آنان حق را) تكذيب نمودند، ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم )) .
امّا روايات ، سيوطى در تفسير الدرالمنثور از على عليه السّلام روايت مى كند كه آن حضرت از رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله معناى آيه (يَمْحُواْ اللَّهُ مَايَشَاَّءُ وَيُثْبِتُ ...) را سؤ ال كرد.
حضرت فرمود: ((لاقرن عينيك بتفسيرها و لاقرّن عين امتى بعدى بتفسيرها، الصدقة على وجهها و برّالوالدين و اصطناع المعروف ، يحول الشقاء سعادة و يزيد فى العمر و يقى مصارع السوء(499) ؛ يا على ! چشم تو را و چشم امتم را بعد از خودم با تفسير اين آيه روشن مى كنم . مراد از اين آيه ، اين است كه صدقه اى كه براى رضاى خداوند باشد و احسان به پدر و مادر و انجام اعمال صالحه ، شقاوت را تبديل به سعادت نموده و موجب زيادى عمر و حفظ انسان از مرگهاى بد مى باشد)).
حاكم در مستدرك به سندش از ثوبان نقل مى كند كه : ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : لايرد القدر الاّ الدعاء و لا يزيد فى العمر الا البر وان الرجل ليحرم الرزق بالذنب يصيبه (500) ؛ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود: قدر را رد نمى كند مگر دعا و عمر را زياد نمى كند مگر احسان و انسان گاهى از رزق محروم مى شود به خاطر گناهى كه مرتكب شده است )).
باز ايشان از ابن عمر نقل مى كند كه : ((قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله : الدعا ينفع ممّا نزل و ممّا لم ينزل ، فعليكم عباد اللّه بالدعا(501) ؛ پيامبر فرمود : دعا نفع مى دهد براى رفع بلاهايى كه نازل شده و براى رفع بلاهايى كه هنوز نازل نشده است ، پس اى بندگان خدا! بر شما باد كه دعا كنيد)).
توضيح آنكه روايات در اين زمينه ، در كتب عامه و خاصه ، بيش از حدّ احصا مى باشد و ما فقط از باب نمونه به اين چند روايت اكتفا كرديم .
6 - علم خداوند متعال به علم ذاتى و علم فعلى تقسيم مى شود؛ علم ذاتى عين ذات مقدس او بوده و به هيچ عنوان تغيير و تبدل در آن راه ندارد، اما علم فعلى خداوند، عبارت است از: لوح محو و اثبات كه مظهر علم او در مقام فعل است .
پس وقتى گفته مى شود ((بداء)) در علم خداوند حاصل شد، مراد حصول بداء در اين مظهر است و به تعبير واضح و روشن تر، علم خداوند داراى مراتب مختلف بوده و جايگاههاى آن مراتب ، متعدد است .
مرتبه اقوا و اول آن مراتب ، ((علم ذاتى )) خداوند است كه منزّه از تغيير و تغيرات مى باشد و آن علم محيط به همه اشيا بوده همه چيز در آن حضور دارد و هيچ چيز از آن مخفى نيست .
مرتبه دوم علم خداوند، ((علم فعلى )) او به اشياست كه داراى مراتب و مظاهرى مثل لوح محفوظ و لوح محو و اثبات و نفوس ملائكه و انبيا مى باشد، و اگر در اين قسم از علم تغييرى اتفاق بيفتد، موجب تغيير در ذات خداوند نخواهد بود، بلكه در مظاهر علم تغيير رخ خواهد داد، خصوصاً لوح محو و اثبات كه در آن مثلاً مقدر شده ، فلان شخص از سعادتمندان باشد، اما او مرتكب عمل زشتى مى شود، گناه وى موجب تغيير در آن لوح شده و مقدر مى گردد كه آن شخص جزء اشقيا باشد. آيه مباركه (يَمْحُواْ اللَّهُ ...) نيز اشاره به همين مرتبه از علم خداوند دارد.
بنابراين ، تغيير در تقدير ملازمه با وقوع تغيير در علم ذاتى خداوند را ندارد، بلكه مستلزم تغيير در مظاهرى است كه به آن اشاره شد.
7 - قبلاً در بحث عدل گذشت كه خداوند متعال دو قسم قضا و قدر دارد؛ يكى قضا و قدر حتمى و غيرقابل تغيير و ديگرى قضا و قدر غيرحتمى و قابل تغيير كه اصطلاحاً به آن ((قضاى معلق )) نيز گفته مى شود. در قسم اول ((بداء)) به هيچ عنوان راه ندارد و آنچه مقدر شده ، صددرصد واقع خواهد شد، اما قسم دوم چون معلق و مشروط مى باشد، قابل تغيير است ؛ زيرا از اول معلق و مشروط به شرط شده است ، اگر آن شرط محقق شود، مشروط نيز محقق خواهد شد و اگر شرط منتفى باشد، مشروط نيز منتفى خواهد بود.
مثلاً: خداى متعال مقدر نموده است كه مردى به نام ((زيد))، دانشمند و عالم بزرگى شود، اما اين قضا، مشروط است به اينكه او درس بخواند و زحمت بكشد، موانع را از سر راه خود برداشته و از گناهانى كه موجب سلب توفيق مى شوند، اجتناب نمايد، اگر اين شروط را رعايت كرد، به آنچه مقدر شده مى رسد و اگر رعايت نكرد مسلماً به آنچه براى او مقدر شده بود نخواهد رسيد.
از مقدمات فوق نتيجه مى گيريم كه انسان مجبور نيست از اول تا آخر عمر يك مسير را پيموده و به هيچ عنوان نتواند آن را تغيير بدهد، بلكه خداوند او را آزاد آفريده و آزاد گذاشته كه بتواند سرنوشت خود را تغيير بدهد. و خداوند طبق آيه مباركه (إِنَّ اللَّهَ لاَ يُغَيِّرُ مَابِقَوْمٍ ...) كه در بعضى از مقدمات ذكر شد، سرنوشت بنده را تغيير نخواهد داد، مگر اينكه خود او چنين بخواهد، پس انسان آزاد است و مى تواند با انجام اعمال صالحه به سعادت دنيا و آخرت رسيده و با ارتكاب مفاسد و زشتى ها موجب سرنگونى خودش ، در چاه هلاكت و بدبختى شود.
به اين بيان كه خداوند متعال ، سرنوشت بندگان را به طور حتمى و غيرقابل تغيير رقم نزده تا هيچ كس هيچ كارى براى آينده خود نتواند انجام بدهد، بلكه قضا و قدر اولى كه براى بنده در نظر گرفته شده ، بر او قابل تطبيق است ، مادامى كه درصدد تغيير حالش برنيايد و زمانى كه او در خودش تغيير به وجود آورد، خداى متعال هم آن مقدر را كه براى اعمال اوليه اش بود، مطابق اعمال ثانويه او تغيير مى دهد. اما جميع اين مقدرات و قضاها، سابق ولاحق آن ، قضاو قدر الهى خواهد بود. بنابر اين اگر به شيعيان اعتقاد به بداء نسبت داده مى شود، بداء به معنايى است كه شرح داده شد .
از مطالب گذشته ، معلوم گرديد كه آنچه در رابطه با عقيده شيعيان نسبت به بداء ذكر شد، خالى از اشكال بوده و بلكه بر هر مسلمانى واجب است كه به آن معتقد باشد؛ زيرا مسلّم است كه اگر دعا، استغفار، تضرع ، صدقه ، احسان و نيكوكارى ، انسان رابه سوى سعادت نبرده و از شقاوت نجات ندهد، يا اگر اعمال فاسده و زشت ، موجب بدبختى آدمى نشود، ديگر چه اثرى بر آنها مترتب خواهد شد، آيا امر خداوند به محاسن و نهى او از مفاسد لغو و بيهوده نخواهد بود؟
اينجاست كه مشخص مى شود، اشكالات برادران اهل سنت ما، ناشى از در نظر گرفتن معناى لغوى بداء است ، نه معناى مجازى آن كه مورد نظر شيعيان مى باشد. البته اين توضيح ضرورت دارد كه علماى اهل سنت زحمت تحقيق و مطالعه كتب شيعه را به خود نداده اند تا متوجه واقعيت شوند، بنابر اين اشكالات آنان از عدم اطلاع شان ناشى مى شود. اينك از باب نمونه چند تا از آ ن اشكالها را ذيلاً مى نگاريم .
فخر رازى در ذيل آيه (يَمْحُواْ اللَّهُ مَايَشَاَّءُ وَيُثْبِتُ ...) مى گويد: رافضه ، بداء را نسبت به خداى متعال جايز مى دانند و بداء عبارت است از اينكه چيزى را معتقد شود و بعد خلاف آن برايش آشكار گردد.
سپس مى گويد بدانكه اين عقيده باطل است ؛ زيرا علم خداوند از لوازم ذات او بوده و چيزى كه چنين باشد، تغيير وتبدل در آن محال است .(502)
مى بينيد، اين مرد عالم و دانشمند چه قدر سطحى به مسأ له فكر مى كند، او با اينكه ((متكلم )) و با علم كلام آشناست ، اما در مساءله ((بداء)) اصلاً كتب كلامى شيعه را مطالعه نكرده و به علماى معاصرش از شيعيان مراجعه ننموده است ، فقط معناى لغوى بداء را در نظر گرفته و حكم به بطلان عقيده شيعيان كرده است .
شما را به خدا! آيا ممكن است ، كسى كه علم خداوند را از ((لوازم ذات )) او مى داند متوجه شود كه تغيير و تبدل در علم خداوند محال است ، اما كسى كه علم خداوند را ((عين ذات )) او مى داند، متوجه اين نكته نشده و قائل به وقوع تغيير و تبدل در آن گردد؟
مگر ممكن است شيعه اى كه صفات خداوند را عين ذات او مى داند، نه زايد بر ذات و تغيير در صفات را موجب تغيير در ذات مى داند، معتقد به مطلبى شود كه با اصل عقيده او در توحيد ذاتى و صفاتى سازگارى نداشته ، بلكه با آن متناقض است ؟
آقاى موسى جاراللّه مؤ لف كتاب ((الوشيعة )) مى گويد: ((در مذهب اسلام عقيده اى صرفاً يهودى پيدا شده است و آن عقيده بداء براى خداوند است . پس وقتى امامى چيزى مى گويد، يا خبر از ظهور قدرت خود در آينده مى دهد، بعد آنچه گفته بود واقع نشده يا خلاف آن واقع مى شود، به پيروان خود مى گويد: براى خداوند در اين امر، بداء حاصل شده و غير از آنچه وعده فرموده بود، ظاهر ساخت )).(503)
اين شخص هم بدون تحقق و مطالعه و آگاهى كافى و لازم از حقيقت بداء سخن مى گويد، زيرا:
اولاً : لفظ بداء را به همان معناى حقيقى آن كه ظهور بعد ازخفاء باشد حمل مى كند؛
ثانيا: ريشه و منشاء پيدايش اين عقيده را يهود مى داند تا ضمن ردّ آن ، با تلويح و كنايه ، بفهماند كه مكتب تشيع از يهود ريشه و سرچشمه گرفته شده است ؛
ثالثا: گويا اين آقا اصلاً قرآن نخوانده ، و حتى به آواى دلنشين آن هم گوش نداده بوده و يا اينكه خوانده و شنيده ، ولى يكى از مصاديق اين آيه مباركه بوده است كه : (اءَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْءَانَ اءَمْ عَلَى قُلُوبٍ اءَقْفَالُهَآ)(504) ؛ ((آيا آنها تدبّر در قرآن (و معانى آن ) نمى كنند يا اينكه بر دلهاى آنان قفل زده شده است )). تا حقايق و واقعيات را متوجه نشوند.
آخر چطور اين عقيده مى تواند عقيده صرفاً يهودى باشد، در حالى كه درست در نقطه مقابل عقيده يهود قرار دارد.
قرآن مى گويد: عقيده يهود بسته بودن دست خداوند، يعنى بيكار بودن اوست ؛ به عقيده يهوديان ، خداوند ديگر كارى به كار اين عالم ندارد تا چيزى براى او ظاهر شود و در اثر اين ظهور، امورى را تغيير دهد.
اما شيعيان مى گويند: خداوند ((فعال مايشاء)) است و هر روز مشغول كارى جديد است ، به طورى كه كارى او را از كارى باز نمى دارد و اين معناى بداء، به اصطلاح شيعيان مى باشد كه گفتيم حمل لفظ است بر معناى مجازى آن ، يعنى اظهار بعد از اخفا.
بسيار جاى تعجب است كه اهل تسنن مثل شيعيان به بداء معتقدند و خود خبر ندارند، منتها اسم آن عقيده را بداء نگذاشته اند، ولى از نظر لُب و نتيجه همان است كه ما به آن معتقد هستيم .
مثلاً: فخررازى در تفسير آيه (يَمْحُواْ اللَّهُ مَايَشَاَّءُ وَيُثْبِتُ ...) وجوهى را ذكر مى كند، از جمله مى گويد: وجه هشتم آنكه محو و اثبات در ارزاق ، محن و مصايبى تصور مى شود كه خداى متعال آنها را در كتاب ، ثبت و درج نموده و بعد در اثر دعا و صدقه زايل مى كند، و در اين وجه ، تحريك و تشويق در انقطاع به سوى خداوند است .
وجه دهم آنكه : نابود مى كند هرچه را بخواهد و اثبات مى كند هرچه را بخواهد از حكم و قضايى كه قبلاً آن را مقدر كرده بود، و هيچ كس را به باطن و حقيقت كارش آگاه نمى گرداند. پس او به تنهايى حكم مى راند هر طورى كه بخواهد، و او مستقل است در ايجاد و اعدام و زنده نمودن و ميراندن و فقير ساختن و ثروت بخشيدن ، طورى كه احدى از خلق را آگاهى نيست از حقيقت و باطن آن .
بعد مى گويد: اگر كسى اشكال كند كه مگر شما معتقد نيستيد كه قلم تقدير، هرچه را كه لازم بوده ، مقدر نموده و ديگر چيزى باقى نمانده است تا مقدر شود؟ و اين عقيده با تفسيرى كه شما از محو و اثبات كرديد با هم قابل جمع نيست .
فخر رازى جواب مى دهد كه خود محو و اثبات ، از چيزهايى است كه قلم تقدير برآن كشيده شده است ؛ يعنى خداوند مقدر كرده كه هر وقت هرچه را بخواهد، تغيير بدهد.
پس محو نمى كند مگر آنچه را كه سابقاً مى دانسته است كه محو خواهد كرد و اثبات نمى كند مگر چيزى را كه قضاى او به اثبات آن تعلق گرفته باشد.(505)
آنچه شنيديد همان چيزى است كه شيعيان به نام ((بداء)) مى نامند و به آن معتقد هستند، اما اين آقا بدون دقت و توجه در مراد شيعيان آنها را رافضى خوانده و از نظر عقيده فاسد مى داند.
براى تكميل بحث و اينكه معلوم شود، عقيده شيعيان در طول اعصار و قرون نسبت به بداء همان چيزى است كه گفته شد، نظريه شيخ صدوق قدّس سرّه را كه در حدود هزار سال و اندى پيش از اين ، زندگى مى كرده است از كتاب ((عقايد)) صدوق نقل مى نماييم .
وى در باب اعتقاد به ((بداء)) مى گويد: ((يهود معتقد است كه خداى متعال از كارها فارغ شده و ديگر كارى به كار اين عالم ندارد)).
اما ما شيعيان مى گوييم : خداى متعال نه تنها بيكار و فارغ از امور نشده است ، بلكه آن ذات مقدس طبق نص قرآن كريم (... كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَاءْنٍ)(506) ؛ ((او هر روز در شاءن وكارى است )). (به طورى كه كارى او را از كارى باز نمى دارد، زنده مى كند، مى ميراند، خلق مى كند، روزى مى دهد و هر چه بخواهد انجام مى دهد). و طبق نص قرآن كريم مى گوييم : (يَمْحُواْ اللَّهُ مَايَشَاَّءُ وَيُثْبِتُ وَعِندَهُ اءُمُّ الْكِتَبِ)(507) ؛ ((خداوند هر چه را بخواهد محو مى كند و هر چه را بخواهد اثبات مى كند و ام الكتاب [لوح محفوظ] نزد اوست )).(508)
سؤ ال : آيا بر اعتقاد به ((بداء)) اثر و فايده اى مترتب است ؟
جواب : يكى از آثار مهم اين عقيده پيدا شدن ((اميد)) در دلهاى مؤ منان است ، گناهكاران در اثر اين اميد است كه از گناه ((توبه )) مى كنند و انسان تحت ستم به خاطر اين اميد به بهتر شدن آينده است ، كه با ظالم مى جنگد و شخص مريض براى اينكه اميد دارد شفا پيدا كند، به معالجه خود مى پردازد.
در حالى كه ((انكار بداء)) و التزام به اينكه قلم تقدير، همه چيز را قبلاً مقرر كرده و تغيير در آنها به هيچ عنوان وارد نخواهد شد، موجب ((ياءس )) و نااميدى گرديده ، سبب مى شود كه فاسق به فسق و طاغى به طغيان ادامه داده و بگويند وقتى خداوند اين چنين مقدر كرده است پس ما چطورى و به كدام طريق ، اعمال بد خودمان را مبدل به اعمال نيك بگردانيم .