حديث شماره 17

17- عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحـَسَنِ الصَّيْقَلِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِى عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا قَدْ رُوِّينَا عَنْ أَبِى جَعْفَرٍ ع فِى قَوْلِ يُوسُفَ ع أَيَّتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَس ارِقُونَ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا سَرَقُوا وَ مَا كَذَبَ وَ قَالَ إِبْرَاهِيمُ ع بـَلْ فـَعـَلَهُ كـَبـِيـرُهُمْ ه ذ ا فَسْئَلُوهُمْ إِنْ ك انُوا يَنْطِقُونَ فَقَالَ وَ اللَّهِ مَا فَعَلُوا وَ مَا كـَذَبَ قـَالَ فـَقَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَا عِنْدَكُمْ فِيهَا يَا صَيْقَلُ قَالَ فَقُلْتُ مَا عِنْدَنَا فِيهَا إِلَّا التَّسـْلِيمُ قَالَ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ أَحَبَّ اثْنَيْنِ وَ أَبْغَضَ اثْنَيْنِ أَحَبَّ الْخَطَرَ فِيمَا بَيْنَ الصَّفَّيْنِ وَ أَحَبَّ الْكَذِبَ فِى الْإِصْلَاحِ وَ أَبْغَضَ الْخَطَرَ فِى الطُّرُقَاتِ وَ أَبْغَضَ الْكَذِبَ فـِى غـَيـْرِ الْإِصـْلَاحِ إِنَّ إِبـْرَاهـِيـمَ ع إِنَّمـَا قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ ه ذ ا إِرَادَةَ الْإِصْلَاحِ وَ دَلَالَةً عَلَى أَنَّهُمْ لَا يَفْعَلُونَ وَ قَالَ يُوسُفُ ع إِرَادَةَ الْإِصْلَاحِ
اصول كافى جلد 4 صفحه :38 رواية :17

ترجمه :

حـسـن صـيـقل گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم : براى ما از امام باقر عليه السـلام روايـت شـده كـه درباره گفتار يوسف عليه السلام (كه فرمود): [اى كاروان هر آينه شما دزد هستيد] (سوره يوسف آيه 70) آنحضرت فرموده است : بخدا سوگند دزدى نكردند و يوسف هم دروغ نگفت ، و (هم چنين درباره آنچه ) ابراهيم فرمود: [بلكه بزرگ آن بـتـان كـرده اسـت پـس بپرسيد از ايشان اگر هستند سخن گويان ] (سوره انبياء آيه 63) آنحضرت عليه السلام فرموده است : بخدا سوگند آنان نكرده بودند و ابراهيم نيز دروغ نـگـفـت ؟ حـضـرت صـادق (ع ) (كـه ايـنـكـلام را شـنـيـد) فـرمـود: اى صـيـقـل نـزد شـمـا در ايـنـبـاره چـيست ؟ گويد: عرض كردم : نزدما جز تسليم چيزى نيست ؟ گـويـد: پـس آنـحـضرت فرمود: خداوند دو چيز را دوست دارد و دو چيز را دشمن دارد، دوست دارد خرامندگى (و با تبختر راه رفتن ) را در ميان دو صف (از لشكر اسلام و كفر) و دوست دارد، دروغ گـفـتـن را در جـاى اصـلاح (بـيـن دو نـفـر يـا دو جمعيت از مسلمانان ) و دشمن دارد خـرامـنـدگـى در راهها و كويها را، و (همچنين ) دشمن دارد دروغ گفتن را در غير مقام اصلاح ، بـدرسـتـى كـه ابـراهيم عليه السلام كه فرمود: [بلكه بزرگ ايشان اين كار را كرده اسـت ] بـخـاطـر اصـلاح (حال بت پرستان و نجات آنها از گمراهى ) بوده ، و راهنمائى (كردن آن جماعت ) باينكه آن بتان نمى توانند كارى انجام دهند و يوسف عليه السلام نيز بخاطر اصلاح (حال فاميل خود يا ديگران آن كلام را) فرمود.

توضيح :
در ايـنـكـه دروغ از مـحـرمـات اسـت بحثى نيست و چنانچه شيخ انصارى رضوان الله عليه فـرمـوده اسـت : حـرمـت آن بضرورت عقول و اديان و ادله اربعه ثابت است ، لكن در دو جهت بحث شده : يكى اينكه آيا از كبائر است يا نه ، ديگر در ذكر جاهائى كه دروغ جايز است امـا در جـهـت اول چون بحث در آن خارج از وضع ترجمه و توضيح اين روايت است خود دارى مى شود و براى توضيح بيشتر در اين باره خوانندگان محترم بمتاجر شيخ (ره ) مراجعه فـرمـايـنـد، و اما در جهت دوم آنچه از اخبار (كه پاره از آنها نيز پس از اين بيايد) و كلمات فـقـهـاء و دانـشـمـنـدان اسـتـفـاده مـى شـود آنـسـت كه دروغ در سه يا چهار مورد جايز است ، اول : در مـورد اضـطـرار و نـاچـارى مـانـنـد آنـكـه ضـررى بـه مـال و جان يا آبروى كسى متوجه گردد و براى دفع آن راهى جز دروغ نداشته باشد كه در چـنـيـن مـورد گذشته از آيات و روايات اجماع قائم است بر جواز دروغ براى دفع آن و مـشهور بر آنند كه اگر قدرت برتو ريه (و حقيقت پوشى بطورى كه دروغ هم نگويد) داشـته باشد بايد تورى كند، زيرا در چنين صورتى اضطرارى بر دروغ ندارد، دوم در صـورتـيـكـه قـصـد اصـلاح و سـازش دادن ميانه دو مسلمان يا دو جهت از مسلمانان را داشته باشد كه در چنين صورت نيز فقهاى عظام بر طبق رواياتى كه آمده است دروغ را جايز مى دانـنـد. سـوم در مـورد حـيله و نيرنگ در جنگ با دشمنان كه آنرا جايز دانسته اند مانند اينها بـآنـهـا بـگـويـد: فـرمـانـده شـمـا مـرد، يـا بـگـويـد: فـردا بـراى مـا كـمـك مـى آيـد و امثال اينها چهارم در مورد وعده مرد بزن خود كه در اينصورت نيز دروغ را جايز دانسته اند و بـعـضـى آنـرا مـقـيـد بـزن تـنـهـا نـيـز نـكـرده انـد بـلكـه در مـطـلق خـانـواده و اهـل ايـشـان (طـبق پاره از روايات وارده ) جايز ميدانند. و آنچه در توضيح اين روايت اكنون مورد بحث ما است مورد دوم است كه شخص ‍ از روى اراده اصلاح مرتكب دروغ شود.
مـجـلسـى (ره ) در گـفـتـار امـام صادق عليه السلام كه درباره كلام حضرت ابراهيم عليه السـلام فـرمـوده : [ايـن كـلام را بخاطر اصلاح فرمود] گفته است : شايد مقصود اراده اصـلاح حـال قـومـش بـود بـاينكه آنان را از پرستش بتان بر گرداند، زيرا هنگامى كه شـخـصـى خردمند در اسناد شكستن بتان بخود آنها انديشه كند، و بداند كه شكستن آنها از يـك مـوجـودى كـه فـاقد شعور و علم و قدرت است سرنزند، در نتيجه خواهد دانست كه آنها چـنـين كارى نكرده ، و چنين موجودى كه فاقد شعور و علم و قدرت است سرنزند، در نتيجه خـواهد دانست كه آنها چنين كارى نكرده ، و چنين موجوداتى كه قادر بر دفع زيان و خوارى از خـودشـان نـيستند، شايسته پرستش نخواهند بود، و همين باعث آن گردد كه اينان از اين كـردار بـرگردند و دست از پرستش بتان برداشته خداى يگانه را بپرستند. سپس وجوه ديـگـرى از دانـشـمـنـدان در تـفـسـيـر ايـن آيـه گـفـتـه انـد نـقـل فـرمـايـد كـه ذكـر تـمـامـى آنـهـا در ايـنـجـا مـوجـب تـطـويـل كـلام و خـارج از وضـع ترجمه است ، و براى تتميم فايده به ايراد يكى از آن وجـوه كـه بـحـديـثـى از حـضـرت صـادق عـليـه السـلام نيز تاءييد شده است (با مختصر تصرفاتى كه اين بنده در آن نموده ام ) اكتفا مى شود و آن اينست كه :
در كلام (حضرت ابراهيم عليه السلام ) تقديم و تاءخيرى است و تقدير كلام چنين است :
[بـلكـه بـزرگ ايـشـان كـرده اسـت اگـر سـخـن مـى گويند، پس از ايشان بپرسيد] و بـنـابـرايـن اسـنـاد عمل ببزرگ آنها مشروط بر سخن گفتن آنان شده ، و چون سخنى نمى گـفـتـنـد پـس فـاعـل آن نـبودند، و غرض (آنحضرت از اين طرز گفتار، و پيچ و خمى دادن مـطـلب بـا ايـنكه ترسى از صراحت لهجه در پاسخ آنان نداشت ) اين بود كه بيخردى و سـبـك مـغـزى آنـان را بـرخـشـان بكشد، و آنان را در پرستش چيزى كه نشنود و نه بيند و قـدرت بـرتكلم و دفع زيان از خود ندارد سرزنش كند، و تاءييد كند اين وجه را آنچه در كـتـاب احـتجاج روايت شده كه از حضرت صادق عليه السلام پرسش شد، حضرت فرمود: بزرگ آنها نكرده بود و ابراهيم نيز دروغ نگفت ، گفته شد: اين چگونه است ؟ فرمود: جز اين نيست كه ابراهيم گفت : [بپرسيد از آنها اگر سخن گويند] (معناى اين كلام اين است كـه ) اگـر سـخـن گـويـنـد پـس بزرگ آنها كرده است ، و اگر سخن نگويند بزرگ آنها كـارى نـكـرده اسـت ، پـس آنـهـا كـه سخن نگفتند و ابراهيم نيز دروغ نگفت (اين راجع بكلام ابراهيم عليه السلام ).
و امـا درباره كلام حضرت يوسف عليه السلام گفته است : گويا مقصوداصلاح بين خود و بـرادرانـش درباره نگهداشتن برادرش بنامين نزد خود، و گردن نهادن آنها باينكار بود، بـقـسـمـتـى كـه جاى نزاع براى دو طرف باقى نماند، و اين ممكن نبود مگر بدوكار، يكى نسبت دزدى به بنيامين ، و ديگرى دست آويز شدن بحكم پيروان يعقوب درباره شخص دزد و آن حـكـم ايـن بـود كه شخص دزد بايد يكسال بصورت بنده زر خريدى در اختيار صاحب مال باشد، ولى در مذهب شاه مصر اين حكم نبود، و بخاطر آنچه ذكر شد چنين دستورى داد.