خدا مرا براى بازى خلق نكرده

پنجم ـ در اخبار آن حضرت است از غيب :
طـبـرى روايـت كـرده از شـلمـغـانـى كـه گـفـت حـج كـرد اسـحـاق بـن اسـمـاعـيـل در سـالى كـه بـيـرون رفـتند جماعت مردم به سوى ابوجعفر جواد عليه السلام بـراى سؤ ال و امتحان آن حضرت ، اسحاق گفت من آماده كردم در رقعه اى ده مساءله كه سؤ ال كنم آنها را از آن حضرت و عيال من حملى داشت با خود گفتم هرگاه جواب داد از مسائلم از آن حـضـرت بـخـواهـم كه بخواند خدا را كه آن حمل را پسر قرار دهد، پس ‍ چون مردم از آن حـضـرت سـؤ الات خـود را نـمـودنـد بـرخـاسـتـم و آن رقـعـه با من بود و مى خواستم سؤ ال كنم از آن حضرت از مسائل خود كه آن جناب را نظر بر من افتاد و فرمود:
اى ابويعقوب ! نـام گـذار او را احـمـد. پس متولد شد براى من پسرى و ناميدم او را احمد، مدتى زندگى كـرد و وفـات كـرد. و بـود از كـسـانـى كـه بـيرون آمده بود با جماعت مردم على بن حسان واسطى معروف به اعمش گفت برداشتم با خودم از آلتى كه براى صبيان است بعضش از نقره بود و گفتم تحفه مى برم براى مولايم ابوجعفر عليه السلام ، پس چون مردم جواب مسائل خود را شنيدند و از دور آن حضرت متفرق شدند حضرت برخاست و تشريف برد به صـريـا، مـن بـه عـقب آن حضرت رفتم پس ( موفق ) خادم آن جناب را ملاقات كردم و گـفـتـن اذن بـطـلب از بـراى مـن از آن حضرت پس وارد شدم بر آن حضرت و سلام كردم ، جـواب سـلام داد در حـالى كـه در صـورت نازنينش كراهت بود و امر نفرمود مرا بنشستن . من نزديك شدم و آنچه در كيسه داشتم در مقابل آن حضرت خالى كردم ، آن جناب نظر كرد بر من نظر شخص غضبناك و آن آلات را به يمين و يسار و افكند و فرمود: از براى اين خدا مرا خـلق نـفـرمـوده مـرا چـه بـا بـازى . پـس ، از آن حـضـرت خـواستم كه مرا عفو فرمايد عفو فرمود.(19)