پیشگفتــار
با توجه به اهميت «صحاح ستّه» نزد سنيان، پرداختن به اين كتابها از هر ديدگاهى، مىتواند بسيار سودمند باشد. يكى از بخشهاى مهم كه در اين كتابها بدان پرداخته شده است، بيان فضائل و مناقب اهل بيت علیھم السلام است. از آنجا كه اهلبيت پيامبر گرامى اسلام| پس از ايشان به عنوان جانشينان پيامبر و رهبران امّت اسلامى معرفى شدهاند، بسيار ضرورى است تا به فضايل و مناقب ايشان در اين شش كتاب، كه از مهمترين و معتبرترين كتابهاى اهل سنّتاند، پرداخته شود، تا هم با فضائل ايشان بيشتر آشنا شده و هم به پرسشهايى كه مطرح مىشود، پاسخ داده شود.
از پرسشهايى كه مطرح مىشود به موارد زير مىتوان اشاره كرد:
1ـ آمار احاديث فضائل اهل بيت علیھم السلام در صحاح ستّه چقدر است؟
2ـ آيا اين تعداد روايت همه آن چيزى است كه در فضائل ايشان گفته شده يا اينكه در صحاح تنها به بخشى اندك از اين فضايل پرداخته شده است؟
3ـ اگر آمار روايات فضائل اهل بيت علیھم السلام در صحاح اندك است، علّت يا علل آن چيست؟
در اين پژوهش با بررسى صحاح از اين ديدگاه و نيز با بررسى نوشتههاى ديگر كه با اين پرسشها در ارتباطند به شيوهاى توصيفى ـ تحليلى،([5]) به اين پرسشها پاسخ داده خواهد شد. با توجه به پرسشهايى كه از آنها سخن گفته شد، فرضيههايى كه در اين پژوهش بدانها پرداخته مىشود، چنين اند:
1ـ آمار روايات فضائل اهل بيت علیھم السلام در صحاح ستّه اندك است.
2ـ از مهمترين عوامل كمبود آمار فضائل اهلبيت علیھم السلام در صحاح سته، تدوين نشدن حديث در سده اول و نيز سياست قدرت حاكمه بوده است.
در پرداختن به اين فرضيهها نيز از روش توصيفى ـ تحليلى، باتوجه به متون تاريخى، روايى، تفسيرى و ساير نوشتههاى مربوط، استفاده خواهد شد.
با توجه به واژههاى كليدى كه هم در عنوان پژوهش و هم در پرسشها و نيز در فرضيهها، آمده است، علاوه بر پيشگفتار، كه در آن هستيم، اين پژوهش داراى بخشهاى زير خواهد بود:
بخش يكم: شناسايى صحاح و گردآورندگان آنها.
بخش دوّم: شناسايى اهلبيت پيامبر گرامى اسلام|.
بخش سوم: آمار روايات فضائل اهلبيت علیھم السلام در صحاح.([6])
بخش چهارم: بررسى آمارى روايات فضائل اهلبيت علیھم السلام در صحاح سته.
پس از درگذشت پيامبر گرامى اسلام([7])ـ كه درود خدا بر او و خاندان پاكش باد ـ گروهى از مسلمانان در جايى كه آنرا «سقيفه بنىساعده» مىخواندند گرد آمده، و از ميان خود كسى را به رياست برگزيده و جانشين پيامبرش خواندند. نامش «عبدالله بن أبىقُحافهًْ»([8]) بود، مكنّى به «ابوبكر».
در «تاريخ اسلام»([9]) مىخوانيم:
«هنگامى كه على علیہ السلام مشغول غسل پيغمبر| بود، به «عمر» خبر رسيد كه «انصار» در سقيفه بنىساعده مشغول تعيين اميرى براى اسلام هستند. عمر، ابوبكر را خبر كرد و هر دو شتابان به طرف سقيفه رفتند، در راه «ابوعبيدهًْ جرّاح» را يافته، با خود بردند. انصار از «اَوس» و «خَزرج» در آنجا جمع شده بودند و رئيس خزرج، «سَعد بن عبادهًْ» با حال بيمارى نشسته و ناطقى از طرف او مشغول سخن گفتن بود و فضائل انصار را شرح مىداد كه چگونه پيغمبر را پناه دادند و حمايت كردند در حالى كه خويشاوندان پيغمبر در مكّه او را وا گذاشتند، بنابراين خلافت حقّ انصار است نه مهاجرين.
ابوبكر برخاست و نخست شرحى در فضائل مهاجرين و انصار، هر دو بيان كرد با قيد اين نكته كه مهاجرين در درجه اوّلند، به دليل اينكه خويشاوندان پيامبر و نخستين كسانى هستند كه به او گرويدند، و در حالى كه همه مردم با آنها مخالف بودند و آزارشان مىدادند، آنها در پرستش خدا و يارى پيغمبر ثابت قدم ماندند؛ امّا انصار با آنكه خدمتشان به اسلام محل انكار نيست در درجه دوّمند. بدين جهت مهاجرين شايسته داشتن خلافت هستند و عرب زير بار غير قريش نخواهد رفت. بعضى از انصار پيشنهاد كردند كه دو امير انتخاب شود، يكى از مهاجرين و يكى از انصار.([10]) اين پيشنهاد به قول سعد بن عبادهًْ اولين سُستى و عقب نشينى انصار بود. ابوبكر آن را رد كرد و گفت: ما بايد امير باشيم و شما وزراى ما باشيد،([11]) و ما بىمشورت و رأى شما كارى انجام نخواهيم داد. پس از ابوبكر، عمر و ابوعُبيدهًْ نيز هريك سخنانى گفتند و سر و صدا زياد شد و سرانجام اختلاف ديرينهاى كه ميان اوس و خزرج بود، آشكار شد. اوسيها كه در اقليّت بودند و از امارت خزرجيها ناراضى، به امارت مهاجرين رضا دادند و «بشير بن سعد خَزرجى» هم كه بر خويشاوند خود، سعد، رشك مىبرد شرحى در تأييد سخن ابوبكر بيان كرد. آنگاه ابوبكر، عمر و ابوعبيدهًْ را به مردم پيشنهاد كرد و آنها باز ابوبكر را افضل دانستند و هردوى آنها با بشير بن سعد به طرف ابوبكر دويده با او بيعت كردند. مجلس برهم خورد و مردم از هر طرف براى بيعت با ابوبكر فراخوانده شدند و به طورى نزاع بالا گرفت، كه نزديك بود سعد بن عباده بيمار پايمال شود. يكى گفت: «مواظب سعد باشيد، او را پايمال نكنيد»، عمر گفت: «بكُشيدش كه خدا او را بكُشد...»، پس سعد ريش عمر را گرفت و نزديك بود كه زد و خورد دربگيرد...، ولى ابوبكر عمر را آرام كرد.([12])
در اين موقع طايفه «بنىأسلم» كه وابسته مهاجرين بودند از بيرون مدينه براى بيعت با ابوبكر وارد شهر شدند، با ازدحامى كه كوچهها را پر كرده بود ديگر شكّى در پيشرفت كار نماند. از عمر منقول است كه «كانت بيعةُ ابىبكر فَلْتَةً وَقی اللهُ شَرَّها»([13]) و مىگفت: من از پايان كار [بيعت كامل مردم با خود] اطمينان نيافتم مگر وقتى كه طايفه بنىأسلم آمدند.([14])
فرداى آن روز ابوبكر براى بيعت عمومى در مسجد جلوس كرد. جلسه را عمر با نطق كوتاهى گشود و در آغاز آن به گفتار ديروز خود كه گفته بود پيغمبر نمرده است اشاره كرد و آن اشتباه را تأويلى نهاد.([15]) سپس از ابوبكر و مناقب او سخن گفت و مردم را به بيعت او امر كرد. مردم بيعت كردند. آنگاه ابوبكر آغاز به سخن كرد و نخست شرحى به طريق شكسته نفسى از عجز خود بيان كرد و گفت: «وُلّيتُ عَلَيْكُم ولستُ بِخَيرِكم»، از من كار پيغمبر را توقع مداريد كه او مصون بود و من شيطانى دارم كه گاهى مرا فرو مىگيرد، و ليكن برشماست كه در كار خوب مرا يارى دهيد و اگر كج شدم راستم كنيد. پس مردم را به عدل و داد خود نويد داد و به فرمانبردارى و اهتمام به جهاد توصيه كرد و در پايان گفت «قُوموا إلى صَلوتِكُم يَرْحَمكُمُ اللهُ».([16]) عدهاى از بيعت با ابوبكر امتناع ورزيده بودند از جمله سعد بن عبادهًْ. عمر معتقد بود كه بايد بهزور از او بيعت گرفت، ولى ابوبكر به نصيحت بَشيربن سَعد از جنبش خزرج ترسيد و سعد بن عبادهًْ را رها كرد و او هم هيچ وقت به نماز با ابوبكر حاضر نشد و در موسم حج نيز از جماعت ابوبكر خود را جدا مىكرد. پس از مرگ ابوبكر كه خلافت به عمر رسيد، سَعد بن عبادهًْ از مدينه به شام رفت و در «حَوْران» منزل گرفت و در آنجا نيم شبى مردهاش را يافتند و گفتند: اَجِنَّه او را كشتند!
حضرت على علیہ السلام و بنىهاشم و عدهاى از صحابه بزرگ پيامبر| كه حضرت على علیہ السلام را جانشين پيامبر مىدانستند با ابىبكر بيعت نكردند.
ابوبكر، عمر را با جمعى به خانه حضرت على علیہ السلام فرستاد تا بنىهاشم را، كه در آنجا مجتمع بودند، بياورند.([17]) «زبير بن العَوّام» با شمشير بر آنها حمله كرد و آنها از بيم آنكه فتنه بزرگ نشود بازگشتند. ولى پس از آن با وعد و وعيد «عباس» و «طلحه» و «زُبير» را قانع كرده، از آنها بيعت گرفتند.
به موجب روايت «زُهرى» كه طبرى و بخارى و مسلم هر سه آن را نقل كردهاند، حضرت على علیہ السلام به مدت شش ماه، يعنى تا وقتى كه حضرت فاطمه علیہا السلام زنده بود، بيعت نكرد و پس از وفات حضرت فاطمه علیہا السلام كه مردم از حضرت على علیہ السلام روگردان شدند، به ناچار بيعت كرد.
ابوبكر فَدَك و ساير زمينهايى را كه پيغمبر| در زمان حيات خود در اختيار داشت [و ملك شخصى او بود] ضبط كرد و چون حضرت فاطمه علیہا السلام ارث خود را مطالبه كرد، حديثى را از پيغمبر نقل كرد كه «ما پيغمبران ميراث نمىگذاريم، آنچه از ما بماند صدقه است»، يعنى جزء اموال عمومى است. حضرت فاطمه علیہا السلام بخاطر ظلمهايى كه ابوبکر در حق اهل بيت علیھم السلام انجام داد از او رنجيد و تا زنده بود با او سخن نگفت و چون درگذشت على علیہ السلام او را شبانه دفن كرد و به ابوبكر خبر نداد.»([18])
بدين ترتيب خلافت حضرت على علیہ السلام و حق اهلبيت علیھم السلام غصب شد.
در تاريخ مىخوانيم:
«ثمّ إنّ عليّاً «كرّم الله وجهه» أتى بِه إلى أبيبكر وهو يقول: أنا عبدالله وأخو رسوله، فقيل له بايع أبابكر، فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم وأنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، واحتججتم عليهم بالقرابة من النبيّ|، وتأخذونه منّا أهلالبيت غصباً؟... نحن أولى برسولالله حيّاً وميّتاً،... الله الله يا معشر المهاجرين، لاتخرجوا سلطان محمّد في العرب عن داره وقعر بيته إلى دوركم وقعور بيوتكم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه في الناس وحقّه، فوالله يا معشر المهاجرين، لنحن أحقّ الناس به، لأنّا أهلالبيت، ونحن أحقّ بهذا الأمر منكم...»([19]).
كار ابوبكر ديرى نپاييد و پس از دو سال و اندى حكومت([20]) مُرد. (13 هـ.ق)
پس از او كار به دست عمر افتاد (13ـ 23 هـ.ق)
ابوبكر در بيمارى خود تصميم گرفت كه عمر را به خلافت و جانشينى خود تعيين و به مردم اعلام كند.([21]) با «عبدالرحمن بن عَوْف» و «عثمان» در نهان مشورت كرد و آن دو نيز موافقت خود را اظهار كردند. پس وصيّتنامهاى در اين باب به خط عثمان خطاب به مسلمانان نوشت و دستور داد تا مردم را جمع كردند. وصيتنامه را به دست غلام خود داد كه بر مردم بخواند و عمر همراه غلام به مسجد رفت و مردم را جمع كرد و گفت: «ساكت شويد؛ سخن خليفه رسولالله را بشنويد؛ از خيرخواهى براى شما چيزى دريغ نكرده است». مردم سكوت كردند؛ نامه خوانده شد و مردم شنيدند و اطاعت كردند، و در آن هنگام ابوبكر سر از خانه خود بيرون آورده گفت: «آيا به خليفهاى كه معين كردهام راضى شديد؟ من از خويشاوندانم انتخاب نكردم، خليفه عمر است» مردم اظهار رضايت كردند. بدين طريق ابوبكر زحمتى را كه عمر در سقيفه براى او كشيده بود جبران كرد و چون قدرت در اين موقع ريشهدار شده بود براى كسى مجال حرف و اعتراض نبود و حتى قول سنيان درباره اِجماعِ اهل حَلّ و عقد نيز در اينجا حاصل نشد؛ بلكه خليفه قبلى خليفه بعدى را انتصاب كرد.
چون ابوبكر مُرد، عمر از مردم بيعت گرفت، پس بر منبر رفت و نخستين سخنش آن بود كه: «مَثَل عَرب مَثَل شُترى است مهار شده، و از زخم مهار مطيعِ قائد شده، هرجا ببرندش مىرود، به خداى كعبه قسم كه من او را به راه خواهم برد».([22])
در سال (23 هـ.ق) عمر، به دست فيروز «ابو لؤلؤ» مولى ايرانىِ «مغيرهًْ بن شعبهًْ» از پاى درآمد.
وى در بستر مرگ به كار تعيين جانشين خود پرداخت ولى به جاى آنكه شخص معينى را تصريح كند شش نفر را نصب كرد. آنها عبارتند: از، عبدالرحمن بن عَوْف، حضرت على علیہ السلام، عثمان، زُبير، سَعد بن أبىوقّاص و طلحه، اگر از سفر باز گردد، و سه روز مهلت قرار داد كه در طى آن بايد خليفه را به اكثريّت معين كنند و اگر طرفين مساوى در رأى بودند ترجيح با دستهاى است كه عبدالرحمن بن عَوْف در آن باشد و اگر دسته ديگر تسليم نشوند به قتل برسند... در شورا همه به غير از عبدالرحمن بن عوف داوطلب خلافت بودند. دو روز مذاكره بدون نتيجه پايان يافت. روز سوّم عبدالرحمن كه در باطن به علاقه خويشاوندى طرفدار عثمان بود به همدستى سعد، از جمع اختيار گرفت كه از على علیہ السلام و عثمان يكى را خود انتخاب كند، پس عدّهاى را در مسجد جمع كرد و رأى خواست. بعضى على علیہ السلام را پيشنهاد كردند و بعضى عثمان را، و بنىهاشم و بنىاميّه به حرف درآمدند.([23]) عبدالرحمن رو به حضرت على علیہ السلام كرد و گفت: آيا با من بيعت مىكنى كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر و رفتار ابوبكر و عمر عمل كنى؟ على علیہ السلام گفت: به قدر جهد و طاقت، و به روايتى گفت: فقط به كتاب خدا و سنت رسول.
پس عبدالرحمن متوجه عثمان شد و همان سؤال را از او كرد؛ او در جواب گفت: آرى. عبدالرحمن با عثمان بيعت كرد و او را به منبر نشاند تا ديگران هم با او بيعت كردند.»([24])
كار عثمان نيز در سال 35 هـ.ق با كشته شدنش به دست مسلمانان معترض به كارهاى او به پايان رسيد.
پس از آن مردم به خلافت خليفه رسولالله|، اميرالمؤمنين علىبن ابيطالب علیہ السلام، روى آوردند و با ايشان بيعت كردند. امام علیہ السلام، حوادث پيش از خود، از درگذشت پيامبر خدا| تا كشته شدن عثمان را، ضمن خطبهاى، مشهور به «شقشقية» چنين بيان كرد و مىگويد:
«أما والله لقد تقمّصها ابن أبىقُحافة، وإنّه لَيعلمُ أنّ مَحَلي منها محلُّ القُطب من الرحى؛ ينحدر عني السيلُ ولا يَرقى إلىّ الطّيرُ،.... فرأيت أنّ الصبرَ عَلى هاتا أحجى فصبَرتُ وفي العين قذًی وفي الحلقِ شجاً، أری تراثى نهباً، حَتّی مَضَى الاوّلُ لسبيله، فاَدْلى إلى ابن الخطّابِ بَعدَه،
شتانَ ما يومي عَلى كورِها ويوم حيّانَ أخي جابِرِ
فيا عجباً! بَيْنَا هو يَستقيلُها في حَياته، إذ عَقَدَها لآخَرَ بَعدَ وفاتِه،... فصبرتُ على طول المدّةِ وشدّة المحنةِ. حَتّى إذا مَضى لسَبيله، جَعَلها في ستّةٍ زَعَمَ أنيّ أحدُهم، فيا للهِ ولِلشورى!... فَصَغا رجلٌ مِنهم لضِغنِهِ وَمال الآخَرُ لِصِهْرِهِ، مَعَ هَنٍ وهَنٍ. إلى أن قام ثالث القوم.... وقام مَعَهُ بَنُوأبيه، يَخضِمونَ مالَ اللهِ خَضمَ الابل نِبتَةَ الرّبيع؛ إلى أنِ انتكث فَتْلُهُ، وأجهَزَ عليه عَمَلُهُ، وكبت بِهِ بِطنَتُهُ.([25])
امام علیہ السلام، در رمضان سال 40 هـ.ق در محراب مسجد كوفه در حال نماز و با زبان روزه به دست عبدالرحمنبن ملجم مرادى خارجى با شمشيرى زهر آلود به شهادت رسيد.
بدن حضرت على علیہ السلام را پسرانش شبانه دفن كردند و از بيم خوارج و ديگر دشمنان، قبرش را پنهان كردند و بنا به روايت شيعه بعدها امام جعفر صادق علیہ السلام آن را به شيعيان نشان داد.»([26])
پس از آن در كوفه، با امام حسن بن على‘ بيعت شد. در تاريخ اسلام مىخوانيم:
پس از شهادت حضرت على علیہ السلام معاويه خود را امير مؤمنان اعلام كرد و پيش از آن او خود را فقط امير خطاب مىكرد. در كوفه مردم با حسن بن على علیہ السلام بيعت كردند و او با لشكرى كه پدرش در روزهاى آخر عمر خود فراهم كرده بود به قصد جنگ بيرون آمد قَيس بن سَعد بن عبادهًْ را با دوازده هزار (000/12) نفر به عنوان مقدمه لشكر پيش فرستاد و خود وارد مدائن شد. از آن طرف هم معاويه با لشكر خود به مَسْكِن در نزديكى موصل فرود آمد. روزى در لشكر حسن بن على علیہ السلام كسى ندا درداد كه قيس بن سَعد كشته شد، فرار كنيد. با شنيدن اين ندا مردم به هم ريختند و جمعى سراپرده امام حسن علیہ السلام را غارت كردند و حتّى فرش زير پاى او را كشيدند و يكى از شورشيان خنجرى بر ران امام زد. با اين وضع مسلَّم شد كه با چنين مردمى به جنگ معاويه و لشكر منظم و مطيع او رفتن سودى ندارد. بدين جهت امام حسن علیہ السلام با درخواست معاويه وارد مكاتبه و مذاكره صلح شد و بر آن قرار گرفت كه موجودى بيت المال كوفه را امام حسن علیہ السلام بردارد با خراج داربگرد([27]) و از كار كناره گيرد و به شرط آنكه معاويه نام حضرت على علیہ السلام را به زشتى نبرند و دشنام ندهند. امام حسن علیہ السلام با ساير اهلبيت علیھم السلام به مدينه رفتند و معاويه وارد كوفه شد. (41 هـ.ق)»([28])
همه كارها به دست معاويه افتاد و او پادشاهى امويان را بنيان نهاد. عمرِ اين پادشاهى در سال 132 هـ.ق با روى كار آمدن عباسيان به سر آمد.
اين سرگذشت كوتاه را از آن روى يادآور شدم تا در آينده و در لابهلای گزارشها، هرجا كه به تاريخ رسيديم، خواننده اين پيشينه را در سر داشته باشد، كه بسيار بدان نياز است، و نيز بسيار سودمند؛ چرا كه هرجا سخنى پيرامون دانش حديث گفته شود، ما را از سخن راندن پيرامون سرگذشت اسلام، گزيری نيست.
از درگذشت پيامبر در سال يازدهم، تا سال 132، چيزى بيشتر از يك سده بهدرازا كشيد. سخنان پيامبر در اين سالها گردآورى نشد،([29]) تا اينكه عمر بن عبدالعزيز مروانى اُموى([30]) در زمان پادشاهى خود دستور به گردآورى سخنان پيامبر داد.([31]) ولى چنانكه مىدانيم كار وى به درازا نينجاميد و پس از دو سال و پنج ماه درگذشت، و گويند كه كشته شد. (99ـ 101 هـ.ق).
«ذهبى» در مورد رويدادهاى سال (143 هـ.ق) مینویسد:
«وفي هذا العصر شرع علماء الاسلام في تدوين الحديث والفقه والتفسير؛ فصنّف «ابن جُرَيح» التصانيفَ بمكة؛ وصنف «سعيد بن أبي عروبة»؛ و«حماد بن سلمة» وغيرهما بالبصرة؛ وصنّف «الأوزاعي» بالشام؛ وصنّف «مالك» الموطّأ بالمدينة، وصنّف «إبن اسحاق» المغازي؛ وصنّف «أبوحنيفة» وغيره الفقه والرأي بالكوفة؛ وصنّف «سفيان الثوري» كتاب «الجامع»؛ ثم بعد يسير صنّف «هُشَيْم» كتبه؛ وصنّف «الليث» بمصر و«ابن لهيعة» ثم «المبارك» و«أبويوسف» و«ابن وهب». وكثر تدوين العلم وتبويبه، ودُوّنت كتبُ العربيّة واللغة والتاريخ وأيام الناس».([32])
نخستين كتاب حديثى ـ تاريخى در دسترس كتاب سليم بن قيس هلالى است ولى در مصادر سنيان معمولاً موطأ مالك را نخستين كتاب حديثى در دسترس مىدانند([33])، چندى پس از مالك (م 179 هـ.ق)، دوران طلايى حديث آغاز شد([34])، (سالهاى آغازين سده سوّم) و مصنّفات، مسانيد و سنن بسيارى تدوين شد كه در بين شيعيان اصول چهارصدگانه به نام اصول أربعَ مأهًْ و در بين سنيان مهمترين آنها شش كتاب، به نام صحاح ستّه است.
اين كتابها عبارتند از:
1ـ صحيح بخارى يا الجامع الصحيح، از ابوعبدالله محمّد بن اسماعيل بخارى (م 256 هـ.ق)؛
2ـ صحيح مسلم، از ابوالحسين مسلم بن حجّاج قشيرى نيشابورى (م 261 هـ.ق)؛
3ـ سنن ابن ماجه، از محمّد بن يزيد بن ماجه قزوينى (م 273 هـ.ق)؛
4ـ سنن ابىداود، از سليمان بن أشعث بن اسحاق سجستانى (م 275 هـ.ق)؛
5ـ جامع ترمذى يا سنن ترمذى؛ از ابوعيسى محمّد بن عيسى بن سَوْره (م279 هـ.ق)؛
6ـ سنن نسائى، از ابو عبدالرحمن، أحمد بن شعيب (م 303 هـ.ق).
اين شش كتاب از همان آغاز تدوين، مورد توجه عثمانيان و سنيان قرار گرفت و تاكنون سرآمد كتابهاى حديثى سنى است كه هريك از آنها ويژگىهاى خاص خود را دارد.([35])
از ابتداى تدوين حديث، محدثان و راويان اخبار به ذكر أحاديث مناقب و فضائل، به ويژه فضائل و مناقب صحابه و اهلبيت پيامبر|، پرداختهاند و معمولاً هركدام در هريك از كتابهاى حديثى خود، بخشى را با عنوان كتاب المناقب يا فضائل به اين كار اختصاص دادهاند. گذشته از آن، نوشتارهاى جداگانهاى نيز با عنوانهاى «مناقب»، «فضائل»، و «خصائص» گردآورى شده كه در هركدام به فضائل صحابه و غير آنها و نيز فضائل اهلبيت علیھم السلام پرداخته شده است كه از آنهايى كه در فضائل اهلبيت علیھم السلام گردآورى شدهاند و يا قسمتى از آنها مربوط به ايشان است؛ مىتوان به نمونههاى زير اشاره كرد:
1ـ فضائل الصحابة؛ أحمد بن حنبل (م 241 هـ.ق).
2ـ مناقب على بن ابيطالب؛ أحمد بن حنبل (م 241 هـ.ق).
3ـ فضائل الصحابة؛ أحمد بن شعيب نسائى (م 303 هـ.ق).
4ـ مناقب على بن أبيطالب (خصائص)؛ أحمد بن شعيب نسائى (م 303 هـ.ق).
5ـ فضائل فاطمة، أبوعبدالله الحاكم النيسابوري (م 405 هـ.ق).
6ـ ما نزل في علي من القرآن؛ أبونُعيم الاصبهاني (م 430 هـ.ق).
7ـ مناقب على بن أبيطالب؛ على بن محمد الفقيه الشافعي، المعروف بابن المغازلي (م 483 هـ.ق).
8ـ مناقب على بن أبىطالب؛ أبوالحسن علىبن الحسن الشافعي (م 534 هـ.ق).
9ـ مناقب علي بن أبىطالب؛ ابوبكر الخوارزمي (م 568 هـ.ق).
10ـ تذكرة الخواص، سبط ابن الجوزي (م 654 هـ.ق).
11ـ كفاية الطالب، محمد بن يوسف الگنجى الشافعي (م 658 هـ.ق).
12ـ ذخائر العقبى في مودة ذوي القربى، لمحب أحمد بن عبدالله الطبري (م 674 هـ.ق).
13ـ فرائد السمطين في فضائل المرتضى والبتول والسبطين، الجويني (در سال 716 هـ.ق از نگارش آن فارغ شد).
14ـ فتح المطالب في مناقب على بن أبيطالب، شمسالدين الذهبي (م 748 هـ.ق).
15ـ حديث الطير، شمسالدين الذهبي (م 748 هـ.ق).
16ـ حديث الغدير، شمسالدين الذهبي (م 748 هـ.ق).
17ـ الفصول المهمة في معرفة الأئمة؛ ابن الصباغ المالكي (م 855 هـ.ق).
18ـ كتاب إحياء الميت بفضل أهلالبيت؛ جلال الدين السيوطي (م 911 هـ.ق).
19ـ العرف الوردي في أخبار المهدي؛ جلال الدين السيوطى (م 911 هـ.ق).
20ـ الاربعين في مناقب أميرالمؤمنين، جلال الدين عطاء الله بن فضل الله الشيرازي (م 1000 هـ.ق).
21ـ إسعاف الراغبين في سيرة المصطفى وفضائل اهلبيته الطاهرين؛ محمد بن على الصبان الحنفى (م 1206 هـ.ق).
22ـ العقد الثمين في إثبات وصاية أميرالمؤمنين، محمد بن على الشوكاني (م250 هـ.ق).
23ـ ينابيع المودة، سليمان بن ابراهيم القندوزي الحنفي (م 1294 هـ.ق).
24ـ القطر الشهدي في أوصاف المهدي، شهاب الدين أحمد بن أحمد بن اسماعيل الحلواني الشافعي (م 1308 هـ.ق).
25ـ فضائل الخمسة من الصحاح الستة، السيد مرتضى الحسيني الفيروزآبادى& (معاصر).
اينها همه، نمونهاى اندك از همه آن چيزى است كه در فضائل و مناقب اهلبيت علیھم السلام نگاشته شده، و اگرچه دشمنان از روى كينه و دوستان از ترس، بسيارى از مناقب و فضائل اهلبيت را ننوشتند و نگفتند، ولى پروردگار خواست كه فضائل و مناقب ايشان خاور و باختر جهان را پر كند {والله متمّ نوره}.
در همه اين نوشتارها به گوشهاى از فضائل اهلبيت علیھم السلام پرداخته شده است و هيچ كدام به بررسى آمارى اين فضائل نپرداختهاند. در اين پژوهش همان گونه كه گفته شد، به بررسى آمارى فضائل اهلبيت علیھم السلام در صحاح سته پرداخته خواهد شد.
پاورقی ها: -----------------------------------------------------------------------------------
[5]) و نيز شيوه آمارى، براى پاسخ گفتن به پرسش يكم.
[6]) مرحوم، علاّمه، سيد مرتضى حسينى فيروزآبادى، در كتاب خود فضائل الخمسة من الصّحاح الستّه، در 3 جلد، احاديث فضائل اهلبيت علیھم السلام را گردآورى كردهاند، كه خدمتى بىنظير يا كمنظير است، هرچند كه ايشان در اين كتاب افزون بر صحاح، از چهل مصدر ديگر نيز سود جستهاند. ايشان در پيشگفتار جلد يكم، مىگويند: «اما بعد، فهذه نبذة من فضائل الخمسة ـ علیھم السلام ـ ، وقد أخذتها من الصحاح الستة وغيرها من الكتب المعتبرة عند أهل السنة والجماعة، فجمعتها وأودعتُها في هذه الكراريس رجاء أن ينتفع بها المسلمون عامّة، فإن كان الناظر فيها من أهل الخلاف اهتدی بها إنشاءالله تعالى، وإن كانَ من أهل الهُدی والايمان زادته هذه إيماناً، والله وَليّ التوفيق، وقد رتّبت الكتاب عَلی خمسة مقاصد وخاتمة».
ايشان در اين كتاب گرانمايه به جمعآورى احاديث فضائل خمسه و نيز فضائل حضرت مهدى علیہ السلام بسنده كردهاند، و در اين راه رنجهاى فراوانى را بر خود خريدهاند. بايد در اينجا براى ايشان و نيز دو بزرگ ديگر در اين زمينه، يعنى «علامه شرفالدين» و «علامه امينى»، از خداوند، درخواست آمرزش و پاداش كرد، چه آنكه اين سه، در اين دوران، آنچه را كه ديگران نتوانستند، انجام دادند.
در اين پژوهش نيز، از نوشتههاى اين سه بزرگوار، بسيار استفاده شده است.
[7]) 11 هـ.ق.
[8]) عبدالله ابن أبىقحافهًْ عثمان القرشى التيمي، تذكرة الحفّاظ؛ ج1، ص2.
[9]) تاريخ اسلام، مرحوم دكتر علىاكبر فياض، ص113. نيز، نك: الكامل في التاريخ؛ ج2، ص189. و تاريخ الطبری، ج3، ص201. و تاريخ الاسلام، الذّهبي، ج3، ص5.
[10]) «منّا اميرٌ ومنكم امير»: الكامل في التاريخ؛ ج2، ص189.
[11]) «منّا الأمراء ومنكم الوزراء»: الكامل؛ ج2، ص189.
[12]) «وكادوا يطئونَ سعدَ بن عبادة، فقال ناس من أصحاب سعد: إتقوا سعداً، لا تطئوه، فقال عمر: اقتلوه قتله الله! ثم قام عَلى رأسه، فقال: لقد هممتُ أن أطأكَ حَتّى تُندر عَضُدك، فأخذ سعد بلحية عمر، فقال: والله لوحصصت منه شعرة مارجعتَ وفي فيك واضحة»؛ تاريخالطبري، ج3، ص222.
[13]) الذهبيّ؛ تاريخ الاسلام؛ ج3، ص6 و إبن أبي الحديد؛ شرح نهج البلاغة؛ ج2، ص172.
[14]) ر.ك: «امام على علیہ السلام و سقيفه» كه به اهتمام مجمع جهانى شيعهشناسى به چاپ رسيده است. (محقق)
[15]) عمر پس از درگذشت پيامبر، گفت: «لا أسمعنّ أحداً يقول إنّ محمّداً قد مات، ولكنّه أرسل إليه كما أرسل إلى موسى بن عمران. فلبث عن قومه أربعين ليلة، والله إنّى لأرجو أن يقطع أيدی رجال وأرجلهم يزعمون أنّه مات»؛ أبوالفرج إبن الجوزي، المنتظم في تاريخ الامم والملوك؛ ج4، ص42.
[16]) تاريخ الطبرى؛ ج3، ص450.
[17]) در «الامامة والسّياسة» گويد: «وإنّ ابابكر تفقّد قوماً تَخَلَّفوا عن بيعته عند عَلىّ كرّم الله وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم وهم في دار عَليّ، فَأبوا أن يخرجوا، فدعا بالحطب وقال: والذى نفس عمر بيده لتخرجنّ أو لأحرقنّها عَلی من فيها، فقيل له يا اباحفص! إنّ فيها فاطمة؟ فقال: وإن، فخرجوا فبايعوا إلاّ عليّاً... فوقفت فاطمة رضى الله عنها عَلى بابها، فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منكم، تركتم رسولالله| جنازة بين أيدينا، وقطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا، ولم تردّوا لنا حقّاً. فأتى عمر ابابكر، فقال له: ألا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة؟ فقال ابوبكر لقنفذ ـ وهو مولى له ـ : إذهب فادع لي عليّاً، قال، فذهب إلى عليّ فقال له: ما حاجتك؟ فقال: يدعوك خليفة رسولالله، فقال عليّ: لسريع ما كذبتم على رسولالله. فرجع فأبلغ الرسالة. قال: فبكى أبوبكر طويلاً. فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة، فقال أبوبكر لقنفذ: عُد اليه، فقل له: خليفة رسولالله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفذ، فأدى ما امر به، فرفع على صوته فقال سبحان الله! لقد ادعى ما لبس له، فرجع قنفذ، فابلغ الرّسالة، فبكى ابوبكر طويلاً، ثم قام عمر، فمشى ومعه جماعة، حتى أتوا بابَ فاطمة، فدقّوا البابَ، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبت يا رسولالله، ماذا لقينا بعدك من ابن الخطاب وابن أبىقحافة، فلما سمع القوم صوتها وبكاءها، إنصرفوا باكين، وكادت قلوبهم تنصدع، واكبادهم تنفطر، وبقي عمر ومعه قوم، فأخرجوا عَليّاً! فمضوا به إلى أبىبكر، فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذاً والله الذى لا إله إلا هو نضرب عنقك، قال: إذاً تقتلون عبدالله وأخا رسوله، قال عمر: أما عبدالله فنعم، وأما أخو رسوله فلا، وابوبكر ساكت لا يتكلم، فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟ فقال: لا أكرهه على شيء ما كانت فاطمة إلى جنبه، فلحق عَلىّ بقبر رسولالله| يصيح ويبكي وينادي: با ابن اُمّ إن القوم استضعفونى وكادوا يقتلونني. فقال عمر لأبىبكر: إنطلق بنا إلى فاطمة، فإنّا قد أغضبناها، فانطلقا جميعاً، فاستأذنا على فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتيا عليّاً فكلماه، فأدخلهما عليها، فلمّا قعدا عندها، حوّلت وجهها إلى الحائط، فسلّما عليها، فلم ترد‘، فتكلم ابوبكر، فقال يا حبيبة رسولالله، والله إنّ قرابة رسولالله أحبّ إلىّ من قرابتى، وإنّك لأحبّ إلىّ من عائشة ابنتي، ولوددت يوم مات أبوك أني مِتُّ، ولا أبقى بعده، أفتراني أعرفكِ وأعرف فضلكِ وشرفكِ وأمنعكِ حقّكِ وميراثكِ من رسولالله|، اِلاّ أنى سمعت أباكِ رسولالله| يقول: لا نورث، ما تركنا فَهو صدقة.
فقالت أرأيتكما إن حدّثتكما حديثاً عن رسولالله|، تعرفانه وتفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتكما الله ألم تسمعا رسولالله يقول: رضا فاطمة من رضاي وسخط فاطمة من سخطى، فمن اَحَبَّ فاطمة إبنتي فقد أحبّنى، ومن أرضى فاطمة فقد أرضاني، ومن أسخط فاطمة فقد أسخطني، قالا: نعم سمعناه من رسولالله|؛ قالت: فإنّى أشهد الله وملائكته أنكما أسخطتماني وما أرضيتماني، ولئن لقيت النبيَّ لأشكونكما اليه. فقال ابوبكر: أنا عائذ بالله تعالى من سخطه وسخطكِ يا فاطمة. ثمّ انتحب ابوبكر يبكي، حتّى كادت نفسه أن تزهق، وهى تقول: والله لأدعونَّ الله عليكَ في كل صلاة اُصلّيها، ثم خرج باكياً». ابن قتيبهًْ الدينورى، الامامة و السياسة؛ ج1، ص18 ـ 22، مؤسسهًْ الحلبى و شركاه للنشر و التوزيع.
[18]) بخارى روايت مىكند كه: «عن عائشة رضي الله عنها؛ أنّ فاطمة علیہا السلام بنت النبيّ|، ارسلَت إلى أبيبكر تسأله ميراثها من رسولالله|، ممّا أفاء اللهُ عليه بالمدينة وفدك، وما بَقيَ من خمس خيبرَ، فقال أبوبكر: إنّ رسولالله| قال: «لا نورَثُ ما تركنا صدقة، إنّما يأكل آلُ محمّدٍ فى هذا المال»،... فأبى ابوبكر أن يدفع إلى فاطمة منها شيئاً. فوجَدَت فاطمةُ عَلى أبىبكر في ذلك فهجرتهُ فلم تكلّمهُ حَتّى تُوُفّيتْ، وعاشَتْ بَعدَ النبيّ| ستةَ أشهر. فلما تُوفّيت دفنها زوجُها عَلىٌّ لَيْلاً، ولم يُؤذن بها أبابكر، وصَلَّى عليها...»، صحيح البخاري؛ كتاب المغازي؛ باب: غزوهًْ خيبر؛ ص768 تك جلدى و صحيح مسلم؛ كتاب الجهاد والسير؛ باب قول النبي: لا نورث ما تركنا فهو صدقهًْ؛ ص458 (تك جلدى).
[19]) ابن قتيبه دينوري، الامامة والسياسة؛ ج1، صص 11ـ 12.
[20]) «وكانت خلافته سنتين وثلاثة أشهر وعشر ليال»؛ الكامل في التاريخ؛ ج2، ص267.
[21]) على علیہ السلام در جريان بيعت ابوبكر به عمر گفته بود: «إحلب حلباً لك شطره، واشدد له اليوم أمره يردده عليك غداً»؛ الإمامة والسياسة؛ ج1، ص11.
[22]) «إنّما مَثَلُ العربِ مثل جمل انف اتّبع قائده. فلينظر قائده حيث يقوده، وأمّا أنا فورب الكعبة لأحملنّكم على الطريق». الكامل في التاريخ؛ ج2، ص277.
[23]) عثمان، از اموين بود.
[24]) تاريخ اسلام؛ دكتر فيّاض؛ ص133. نيز، نك: تاريخ الاسلام؛ الذهبي؛ ج3، ص305.
[25]) شرح نهجالبلاغة؛ إبن أبي الحديد؛ ج1، ص76؛ تذكرة الخواص؛ سبط ابن الجوزي؛ ص117 با اندكى تفاوت.
[26]) تاريخ اسلام؛ دكتر فيّاض؛ ص150.
[27]) نه براى خود بلكه براى مصرف مردم.
[28]) دكتر فيّاض؛ تاريخ اسلام؛ صص 151ـ 152. نيز، نك: تاريخ الطبری؛ ج5، ص162. و الكامل في التاريخ؛ ج3، ص271. و ابنكثير؛ البداية والنهاية؛ ج8، ص404. البته موارد صلحنامه فراتر از اين چند مورد بوده است كه براى آشنايى بيشتر به كتابهای مربوطه مراجعه كنيد.
[29]) در بخشهاى پس از اين به آن پرداخته خواهد شد.
[30]) عمر بن عبدالعزيز بن مروان بن حكم پسر ابوالعاص فرزند اميّه هشتمين خليفه اموى.
[31]) به اين نيز پرداخته خواهد شد.
[32]) الذهبي؛ تاريخ الاسلام؛ ج9، ص13.
[33]) استاد مرحوم شانهچى؛ تاريخ حديث؛ ص27.
[34]) همان؛ ص35.
[35]) در بخش یکم، اشاره خواهد شد.